خیلی وقت بود که تنهایی گریبان دقایقم را نگرفته بود, هربار بعد از رفتنش تنهایی خفتم را میگیرد, نفسم را در سینه حبس میکند و دل در بند دنده هایم دست و پا میزند...
فکرها همیشه ترسناک تر از واقعیاتند... فکر خوابگاه, فکر فاصله, فکر دوری, فکر دلتنگی, فکر رفت و آمد... فکرها گره خورده به هم ریسمانی طولانی شده اند و گریبانم را پیچیده اند و راه نفسم را بسته اند...
خدایا تو میدانی که کسی نمیداند دو روز چقدر میتواند زیاد باشد... یک هفته چنان ماهی بکشد و دو روز چقدر بعضا کم میشود!
دو روز در انتظار برای گذر از زمان دوری و فراقش چقدر طولانیست و دو روز اخر هفته ای که بعد از آن باید به خوابگاه برگردم چقدر سریعتر میگذرد..
کیست که بداند چقدر سخت است یک روز هم خیلی طولانی باشد هم خیلی زود تمام شود... عقل و دل و روح و جانم در هم گره خورده, خودم نمیفهمم چه مینویسم...
فقط طوفان واژه ها را از ذهنم خالی میکنم.... تا تنها به این بی اندیشم که چیست حقیقت این سیستم لعنتی ساعت...!
برچسب:
نویسنده: روژان کوهی