دگرگونی
-
تاریخ: 1405/6/13 ساعت: 10:50
هم مسیر بهشت...من و تو و عشق جدا شده از دلهره... تمام می شود... ابتدا می شود... قدم به قدم... شانه به شانه... دست در دست!فکر میکنم، به لحظات باور نکردنی... به " مرا عهدیست با جانان..."به لطف خداوندگارم، به درک ان مع العسر یسرا... به عاقبت تمام این سختی ها... به مردانه پای تمام سختی ها ایستادن ها، زی...
دلنویس
-
تاریخ: 1405/6/13 ساعت: 10:50
خیلی وقت بود که تنهایی گریبان دقایقم را نگرفته بود, هربار بعد از رفتنش تنهایی خفتم را میگیرد, نفسم را در سینه حبس میکند و دل در بند دنده هایم دست و پا میزند...فکرها همیشه ترسناک تر از واقعیاتند... فکر خوابگاه, فکر فاصله, فکر دوری, فکر دلتنگی, فکر رفت و آمد... فکرها گره خورده به هم ریسمانی طولانی شده...
سوتی...!
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 20:05
امروز چشمم که باز شد ریحانه با پلاستیک کیک فنجونی رو با یک چشمم دیدم و مدیونید فکر کنید انقدر شکموام که دستم رو دراز کردم و هنوز چشمم باز نشده یک کیک فنجونی خوردم =)) مامان قیافه اش عالی بود وقتی دیدم! گفتم وا محدثه چته؟! خو بذار چشات کامل باز بشه حداقل! =)) خیلی سخت قورتش دادم!! فکر نکنم خشکی دهنم ...
من خوبم....
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 20:05
من خوبم... مثل همه ی روزهای عادی زندگی، امروز هم گذشت... با لبخند شروع شد و با لبخند تموم شد... درگیر خونه و کارگرا بودم و کتاب خوندن.... عصری رفتم پیش عمو مهدی و منال و نی نی... خوب بود خداروشکر... پ.ن: ممنون بابت نوحه....واقعا ممنون... بعضی شبا بعضیا پیشدستی کنن تو نوشتن خوب! محرم که شروع شد هر وق...
چشمان تو...
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 20:05
اینکه من عاشق شدم تقصیر چشمان تو بود چند شهری گیر دل، دل گیر چشمان تو بود و ان یکادی خواندم و گفتند جنگ سوریه بیش، از هر چیز، از تاثیر چشمان تو بود سینه چاکت من که در بین تمام عاشقان چاک چاک سینه ام از تیر چشمان تو بود نوشدارویم دو چشمان تو بود و مرگ من علت اصلی اش از تاخیر چشمان تو بود بین موج غصه ...
قدیسه...
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 20:05
دفتر زندگی ام را ورق میزنم... نود و چهار خاص زندگی ام.... هجده سالگی خاص زندگیم... من نود و چهار را در خواب و رویا زندگی کردم... من نود و چهار را متولد شدم... من نود و چهار را کوله بار بستم... دو راهی انتخاب کردم و راه و روشم را تصمیم گرفتم! من عجیب شدم! انگار محدثه ای در پستوی وجودم کمین کرده بود ت...
افسار...
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 20:05
ترجمه : (آسمان را ابر فراگرفت و دنيا سرد شد) گفته بـــودم بی تو می میــرم ولی ایــن بار ، نه گفته بـــودی عاشقـــم هستی ولی انگــار ، نه هـــرچه گویی “دوستت دارم” به جز تکرار نیست خو نمی گیــــرم به این تکــــرارِ طوطیــــوار ، نه تا که پا بندت شَــوَم از خـــویش می رانی مـــرا دوست دارم همدمت باشــ...
سردرگمی...
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 20:05
بدترین مشکلی که در گذار روزهای زندگی ام با آن برخورد کرده ام سردرگمیست... من نود و چهار را سردرگم شروع نکردم اما از اواسط سال سردرگمی من شروع شد، من در اکثر راه ها و دو راهی ها و چندراهی های زندگی ام سردرگم ماندم. نود و پنج با سردرگمی شروع شد! دقیقا نمیدانم قرار است این یک سال را چگونه بگذرانم، نه ا...
ت.و.ک.ل
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 20:05
به آویز ساعت چشم میدوزم؛ چپ، راست، چپ، راست، چپ، راست، چپ... در ذهنم می آید گاهی باید انقدر به حرکت آونگیش چشم بدوزی تا هیپنوتیزم شوی، به خواب عمیقی فرو بروی و هرچه اراده کنی و دلت بخواهد در خواب ببینی! در خواب اوضاع همه چیز باید در کنترلت باشد، سرگیجه ای عمیق فرآورده های ذهنیت را غربال کند و روحت ا...
دگرگونی...
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 20:05
هم مسیر بهشت... من و تو و عشق جدا شده از دلهره... تمام می شود... شروع می شود... قدم به قدم... شانه به شانه... دست در دست! فکر میکنم، به لحظات باور نکردنی... به " مرا عهدیست با جانان..." به لطف خداوندگارم، به درک ان مع العسر یسرا... به عاقبت تمام این سختی ها... به مردانه پای تمام سختی ها ایستادن ها، ...
دلنویس...
-
تاریخ: 1401/9/29 ساعت: 20:05
خیلی وقت بود سری به اینجا نزده بودم... خیلی وقت بود که تنهایی گریبان دقایقم را نگرفته بود, هربار بعد از رفتنش تنهایی خفتم را میگیرد, نفسم را در سینه حبس میکند و دل در بند دنده هایم دست و پا میزند... فکرها همیشه ترسناک تر از واقعیاتند... فکر خوابگاه, فکر فاصله, فکر دوری, فکر دلتنگی, فکر رفت و آمد... ...