هم مسیر بهشت...
من و تو و عشق جدا شده از دلهره...
تمام می شود... ابتدا می شود... قدم به قدم... شانه به شانه... دست در دست!
فکر میکنم، به لحظات باور نکردنی... به " مرا عهدیست با جانان..."
به لطف خداوندگارم، به درک ان مع العسر یسرا... به عاقبت تمام این سختی ها... به مردانه پای تمام سختی ها ایستادن ها، زیر قول نزدن ها، هزار باره ثابت کردن عشقمان به خودمان... به عشقی که میخواستند هوس بنامند و ثابت کردیم عشق بود، با تمام سختی ها، با تمام زجرها، با تمام تفاوت ها...
نشان دادیم پیوند تفاوت ها را، یافتن شباهت های بی انتها را بین دو قلبی که عاشقند...
و تمام می شود سختی ها با اتصالی آسمانی، تمام می شود سختی ها با لمس دستانش، تمام می شود سختی ها مابین گرمای آغوشش، تمام می شود سختی ها در صبحی که اولین تصویر بعد از بیدار شدنت چهره ی ماه معشوقت باشد...
تمام می شود سختی ها... به خیر... به خوشی... با بهترین اتفاقات... به لطف خدا....
سر روی شانه هایش میگذاری، چشم میبندی و فکر میکنی به آرزویت رسیدی، به نهایت خواسته ات رسیدی... بس مهابا، بدون ترس از گناه، دلهره از گناه، ترس از هرکسی غیر از خودتان...
فکر میکنی به " گل در بر و می در کف و معشوق به کام است " و میپنداری تا کور شود هر آنکه نتواند دید...
که فلله خیر حافظا و هو ارحم الراحمبن...
خدایا هرچه شکر بگویم کم است... شکر... شکر... شکر....
برچسب:
نویسنده: روژان کوهی